***فتبارک الله احسن الخالقین***

لبخند خداوند********فرشته ناز خونه مون

پسرک من

  اول ســــــــــــــــــــــــــلام خیلی وقته نبودم می دونم......گل پسرم بزرگ شده و همین امروز رفته تو ماه ١٦ زندگیش....بازم می خوام یه جمله تکراری بنویسم اینکه روز به روز داره شیرین تر می شه....مخصوصا با  راه رفتنش با دویدناش با بازیگوشیاش...کلماتی که تکرار می کنه ماما ماما گفتناش وقتی با چشمای خوشگلش زل می زنه تو چشام دوس دارم انقدر رو سینه م فشارش بدم که بازم بره تو دلم گوشی تلفن رو بر میداره و ایو ایو می گه و مدتها با صدای بلند جملات نامفهومی رو تکرار می کنه علاقه خاصی به چراغ داره و مدام تکرار می کنه چیاغ چیاغ کلاماتی که پسرک بلده تا جایی که یادم میاد بابا....ماما....آب...کیک...پوفی...په په...چی...
20 مرداد 1392

دلت رابتكان

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین   بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ...     دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ...   باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!   حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟ خاطره، خاطره است باید باشد، باید بماند ...     کافی ست؟ نه، هنوز دلت...
3 فروردين 1392

پایان نه ماهگی پسرگلی....عکسای آتلیه مامان.........ولنتاین مبارک

البته بعد از خدای مهربون که معنی عشق و خود عشقه اولین عشقم همسر مهربانم بابای آیدینم که من و آیدین با تمام وجود عاشقشیم و از این که در کنارشیم احساس خوشبختی می کنیم عزیزم ولنتاین مبارک و از طرف آیدین جان می گم بابای خوبم ولتاین مبارک بووووووس...این گل تقدیمی از طرف من و آیدینم.  و اما آیدینم عشق من همه وجودم ولتاین مبارک...این دومین روز عشقیه که دارمت پارسال همین موقع تو دل مامان بودی عسیسم و حالا که دارم برات می نویسم پیشمی داری شلوغ کاری می کنی فدای شلوغ کاریات شم...تو عشق مای عشق من و بابایی ...و ما هر روز به خاطر داشتنت خدای مهربون رو شکر می گیم  تو شیرین ترین شیرینی زندگیمونی تو بهترین خاطرهو بهترین حادثه ...
25 بهمن 1391

آیدین هر روز بهتر از دیروز×××××××××××دوتا مروارید سفید و ناز

دقیقا یکشنبه هفته پیش بود که متوجه شدم دندون پسرم به اندازه یه نقطه سفید شده و روز بعدش بیشتر شده بود سفیدی و قرار شد برای روز سه شنبه همزمان با بعثت رسول گرامی برای پسر گلم آش دندونی درست کنیم عزیزمامان  و خاله شیما صبح اومد خونمون دیشلیق درست کردیم برای شب هم اقا جون و دایی اومدن و یه جشن خیلی کوچولو به مناسبت رویش دوتا مروراید پایینی پسرم داشتیم ...آیدینم پسرگلم ان شاالله هیچ وقت دندون درد نگیری مادر....اما اون روز برای عکس انداختن اصلا همکاری نکردی عزیز پسر گلم الان دیگه ٤ دست و پا میره در حد المپیک الهی ....مامان جان مدام باید چشمم بهت باشه یه جاهایی سرک می کشی که کوپ می کنم از نعجب...مثل پیشی کوچولوها از همه جا رد میشی و ه...
15 بهمن 1391