بستن تبلیغات

***فتبارک الله احسن الخالقین***
تاريخ : يکشنبه 20 / 5 / 1392 | 17:48 | نویسنده : مامان آیدین

 

اول ســــــــــــــــــــــــــلام

خیلی وقته نبودم می دونم......گل پسرم بزرگ شده و همین امروز رفته تو ماه ١٦ زندگیش....بازم می خوام یه جمله تکراری بنویسم اینکه روز به روز داره شیرین تر می شه....مخصوصا با  راه رفتنش با دویدناش با بازیگوشیاش...کلماتی که تکرار می کنه ماما ماما گفتناش

وقتی با چشمای خوشگلش زل می زنه تو چشام دوس دارم انقدر رو سینه م فشارش بدم که بازم بره تو دلم

گوشی تلفن رو بر میداره و ایو ایو می گه و مدتها با صدای بلند جملات نامفهومی رو تکرار می کنه

علاقه خاصی به چراغ داره و مدام تکرار می کنه چیاغ چیاغ

کلاماتی که پسرک بلده تا جایی که یادم میاد

بابا....ماما....آب...کیک...پوفی...په په...چیاغ..جه=بیا.....اوببا=دردر......عم=عمه......عزیز....جوجه...جوجو...دودوت.....جیک جیک جیک....نی نی....می می......قن قن=قاقا.....پاپا

و تقریبا ٩٠ درصد جملاتی که بهش می گیم می فهمه...وقتی بهش می گیم آفرین زودی برای خودش دس می زنه

موقع آب خواسستن میاد دم در اشپزخونه شیر آب رو با دستش نشون می ده می شینه زمین....یادش دادم سرپا چیزی نخوره

موقع غذا خوردن یا چیزای دیگه یم شینه رو دسمالی که زیرش میندازم...پسرم عاشق میوه هاس غذاش خیلی کمه اما میوه زیاد می خوره

نی نای کردنش خیلی خوشگله...گاهی وقتا انقدر می چرخه دور خودش که آخر با کله می خوره زمین

عاشق بیرون رفتنه حتی وقتی پارچه ای زیرش انداختم و روش چیزی خورده رو می بریم تو بالکون بتکونیم تا ما پارچه رو جمع کنیم خودش رو می رسونه دم در و داد میزنه که درو باز کنید

 با بچه های فامیل حسابی بازی می کنه و دیگه کسی نمی تونه هلش بده که بخوره زمین....هرکی اذیتش کنه کاز و ویشگون می گیره خخخخخخخخخخخ

سوار کره اسب اسباب بازیش میشه و خودش تکون تکونش میده

با صدای بلند ماچ آدم رو می بوسه گاهی وقتا می دوه طرفم بغلم می کنه و مثل ادم بزرگا با صدای بلند ماچ بوسه بارونم می کنه

ر و گلی که حساسم هی می ره وای می ایسته پیشش و منو نیگا می کنه تا بهش می گم برگ گلمو نکنی ها...می کنه و فرار می کنه که دنبالش کنم و قاه قاه می خنده

پسرکم الان خوابه باباش هم که از سرکار برگشت خسته بود خوابید الان باید برم بیدارشون کنم که بریم خرید اگه خدا بخواد به سلامتی ٤ شنبه برای عروسی دخترعمه عازم قوچانیم و کلی چیز برا سفر باید بخریم

عسکای گل پسرم رو بعدا می زارم بعلاوه چیزایی که یادم رفت بنویسم.

بوووووووووووووووس بووووووووووووس بوووووووووووووس برای پسرک کاکل زری چش خوشگل خودم

 

تبارک الله احسن الخالقین

الهی شکر





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 / 2 / 1392 | 20:14 | نویسنده : مامان آیدین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سلام امروز ١٠ روز از روز دنیا اومدن فرشته کوچولوی ما می گذره ما اون رو روز رو جشن گرفتیم یه جشن کوچولو با حضور فامیل درجه یک و دوتا از دوستانمون عصر روز جمعه ٢٠ اردیبهش ٩٢ که جمعا ٣٠ نفر بودیم . من یه حس خوب داشتم اون روز بهم خوش گذشت با وجود خاطره تلخی که یکی از همون اقوام درجه یک برام رقم زد ولی به یمن یک ساله شدن گل پسرم شاد شاد بودم خدایا شکرت فتبارک الله احسن الخالقین آیدین من روز ١٦ اردیبهشت تونست خودش رو بدون گرفتن از جایی کنترل کنه و بایسته...روز ٢٢ اردیبهشت تونست خودش از رو زمین پاشه و بالاخره پس از تلاشهای فراوان و یه قدم و دو قدمی که برداشت همین امروز تونست ٥-٦ قدمی راه بره..ما خیلی خوشحالیم از اینکه فرشته کوچیکمون پا گرفته خدایا شکرت. خود گل پسر هم وقتی از جاش پا میشه خیلی ذوق می کنه قربونش برم پسرکم الان اسم اکثر اسباب بازیا رو می دونه وقتی می گم بیار میاره گوشی رو بر میداره چن تا شماره می گیره میزاره رو گوشش و می گه ایوووو بابا و مامان و آجو می گه و خیلی چیزای دگیه که هنوز برا ما نامفهومه پسرکم با دسمال دهنشو و دهن ما رو پاک می کنه...با برس موهاشو (در اصل گوشش) رو شونه می کنه هر چی بخواد با دست نشون می ده و می خوادش و و وووووووووووووو عکس از جشن تولد و امروزمون که با هم رفتیم پارک در ادامه مطلب




ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 / 1 / 1392 | 19:01 | نویسنده : مامان آیدین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عکسای سیزده به در شازده پسر در ادامه مطلب




ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 8 / 1 / 1392 | 19:43 | نویسنده : مامان آیدین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

تو قسمت ادامه مطلب عکس آیدین و سفره هفت سین و تقویم و چندتا عکس جدید از پسرم.




ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 / 1 / 1392 | 20:09 | نویسنده : مامان آیدین

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

 


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

 

 

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

 

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

 


حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

 

 


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

 

 

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

 

 


و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 

 

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

 


 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 / 12 / 1391 | 15:45 | نویسنده : مامان آیدین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

چند روز دیگه سال 92 شروع میشه اما پدربزرگ (پدرشوهر مهربون من) نتونست بمونه و بهار 92 رو هم پیش ما باشه




ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 / 11 / 1391 | 13:19 | نویسنده : مامان آیدین

البته بعد از خدای مهربون که معنی عشق و خود عشقه اولین عشقم همسر مهربانم بابای آیدینم که من و آیدین با تمام وجود عاشقشیم و از این که در کنارشیم احساس خوشبختی می کنیم عزیزم ولنتاین مبارک و از طرف آیدین جان می گم بابای خوبم ولتاین مبارک بووووووس...این گل تقدیمی از طرف من و آیدینم.

niniweblog.com

 و اما آیدینم عشق من همه وجودم ولتاین مبارک...این دومین روز عشقیه که دارمت پارسال همین موقع تو دل مامان بودی عسیسم و حالا که دارم برات می نویسم پیشمی داری شلوغ کاری می کنی فدای شلوغ کاریات شم...تو عشق مای عشق من و بابایی ...و ما هر روز به خاطر داشتنت خدای مهربون رو شکر می گیم  تو شیرین ترین شیرینی زندگیمونی تو بهترین خاطرهو بهترین حادثه زندیگیمونی...عزیزم ولتاین مبارک

niniweblog.com

پسر گلی خودم به خوبی و خوشی نه ماهگی رم پشت سر گذاشت و رفت تو ماه دهم هوراااااااااااااااا

عزیز دلم کلی زرنگ و باهوش شده معنی جمله ها رو میدونه اینو از عکس العمل هایی که نشون میده می شه فهمید...کوچول من کلی جیگر شده خودش می شینه پا می شه از سر و کول ما بالا میره همه جای خونه سرک می کشه فقط الان یه وابستگی شدید به مامانیش پیدا کرده نمی زاره مامان از پیشش جم بخوره. دو روز پیش با خاله شیما رفتیم پیش متخصص تغذیه برای مامانی و آیدینم بردیم بعدشم چند تا مرکز خرید سر زدیم آیدین از این که بیرون بودیم کلی کیف می کرد و به روی همه می خندید. فعلا لباسی که مدنظرم هست رو پیدا نکردم منتظرم تا فروشگاهای بیشتری مدلای عید رو رو کنن تا انتخابم وسیع تر شه دوس دارم پسملی رو خوشگل کنم البته به قول عزیزمامان آیدین رو که می برم بیرون باید یه کم زشتش کنم تا چش نخوره ولی خوب من دوس دارم پسرم جیگرتر شه .

اواخر ماه نهم من و خاله شیما دس به ابتکار زدیم و چندتا عکس متفاوت ازت گرفتیم به شرح زیر. البته ناگفته نمونه که اصلا همکاری نکردی شما و خاله شیما کلی شکلک در می آورد تا گریه ت آروم بگیره یا با گوشی مامان ساکت می شدی.

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

خوب چند نمونه از عسکا:

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

این روزا بابا در به در دنبال یه ماشین مناسب هست ولی شانس ما قیمت ماشین کلا دو سه برابر شد از وقتی ما فروختیم....امیدوارم یه ماشین خوب و مناسب گیرمون بیاد.

راستی دیگه تصمیم گرفتم منم وبلاگ پسری رو کددارش کنم که فقط دوس جونیا بتونن بخوننش اینو تو یه پست ثابت اعلام می کنم که دوستانی که کد می خوان تو قسمت نظرات اعلام کنن که کد رو براشون بدم.

الان جیگرم داره شلوغ کاری می کنه تا نیفتاده و کار دست خودش نداده برم. آخه این روزا حسابی زمین می خوره و همه جاش قرمز یا کبود میشه بس که فضوله این ووروجک من.

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 / 11 / 1391 | 10:44 | نویسنده : مامان آیدین

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 / 11 / 1391 | 10:49 | نویسنده : مامان آیدین

دقیقا یکشنبه هفته پیش بود که متوجه شدم دندون پسرم به اندازه یه نقطه سفید شده و روز بعدش بیشتر شده بود سفیدی و قرار شد برای روز سه شنبه همزمان با بعثت رسول گرامی برای پسر گلم آش دندونی درست کنیم عزیزمامان  و خاله شیما صبح اومد خونمون دیشلیق درست کردیم برای شب هم اقا جون و دایی اومدن و یه جشن خیلی کوچولو به مناسبت رویش دوتا مروراید پایینی پسرم داشتیم ...آیدینم پسرگلم ان شاالله هیچ وقت دندون درد نگیری مادر....اما اون روز برای عکس انداختن اصلا همکاری نکردی عزیز

پسر گلم الان دیگه ٤ دست و پا میره در حد المپیک الهی ....مامان جان مدام باید چشمم بهت باشه یه جاهایی سرک می کشی که کوپ می کنم از نعجب...مثل پیشی کوچولوها از همه جا رد میشی و همه جا سرک می کشی کلی بهونه گیر شدی هر چیزی یا کاری بخوای یه طوری منظورت رو می رسونی اگه انجام ندیم واویلا میشه

شدی یه پسر عاقل و تا حدودی هم حرف گوش کن ...الان خیلی زوده برای از پوشک گرفتنت اما چون نمی خوام روزای تابستون زیاد اذیت شی چند وقتیه برات جیش کردن  تو دسشویی رو آموزش میدم الان کامل یاد گرفتی تا می برمت دسشویی و پاتو می گیرم در عرض کسری از ثانیه جیشت رو می کنه و بعد زور میدی که بلند شی یعنی کارت تمومه و خودت خودکار پی پی کردن هم یاد گرفتی یعنی وقتی پاتو می گیرم پی پی هم داشته باشی می کنی....امیدوارم خوب یاد بگیری و تابستون بتونم از پوشک بگیرمت حداقل برای چند ساعت در طول روز

حدودا یک ماهی می شه که برات یه لیوان گرفتم که یک نی داره وباید مک بزنی برای خوردن آب و آیدین کوچولوی موش موشیم همون روزی که لیوان رو گرفتم بعد از یکی دو حرکت ناموفق طرز خوردن آب رو یاد گرفت. ماشاالله به گل پسری

همچنان خونگرمی و بغل همه می ری و با همه گرم می گیری مامان جان دوس دارم یه کم فقط یه کوچولو غریبه ها رو از آشنا تشخیص و تمیز بدی.

کلا تنوع طلبی و با هر وسیله ای فقط چند دقیقه بازی می کنی و دنبال چیزای جدید می گردی واسه همینم بیشتر با وسایل خونه سرگزمی تا اسباب بازیا...چون اسباب بازیا زودی برات تکراری می شن کوچولوی مامان.

روز به روز داری خوشمل تر و شیرین تر می شیو البته لوووووس تر

فدای سر تا پای وجودت عزیزم

یادت باشه همیشه عاشقتم......و شاکر خدای مهربان که با تموم کوتاهی هام بازم این همه بهم لطف کرد و یک فرشته ناز بهم امانت داد....خدایا بگذار تا زنده ام امانت دارت باشم.

اینم عسک دیشلیق و دسر دندونی آیدین





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 / 11 / 1391 | 10:59 | نویسنده : مامان آیدین

پسر گل خودم ٢٠ همین ماه رفت تو ماه نهم زندگیش...قلب

گلکم حسابی شیرین شدی دیگه ....به قول بابا این دوران شیرین ترین دورانه کودکیته.....الان دیگه می تو نی ٤ دست و پا وای ایستی اما واسه رفتن هنوز مشکل داری ..میری اما نه اصولی پاهات رو میاری جلو نوبت دستات که می رسه خودتو با سینه پرت می کنی جلو...الهی قربون اون زانوهات که حسابی قلمز می شن ..البته برات زانوبند گرفتم که پاهای مرمریت چیزیشون نشه.

مامانی با روروئکت همه خونه مامانو به هم میزنی رومیزی رو می کشی و وقتر میارمت این ور می زنی زیر گریه

برگای گل مامان هم از دستت در امون نیستن می کشیشون می کنی و می خوریشون

الهی فدات شم حسابی خوش غذایی همه چی دوووس داری جز زرده تخم مرغ..موقع خوردن هم خودت می گی هــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

آخ آخ بگم از نشستنت که الانم هخمین جوری که می گم نشستی پاتو میاری می ندازی رو این یکی پات...دلم می خواد بخورم پاهات رو

دیروز عصری واسه حساسیتت بردیمت پیش دکتر خشابی....خدا رو شکر دکتر گفت چیزی نیس و آلرژی جدی نداری دکی گفت دیگه نبوسیمت اما بابایی می گه آخه ما چطوری این جیگرو ببینیم و نبوسیم راس می گه خوب من که نمی تونم روزی هزار بار می بوسمت همه وجودمی ...اما اون جا هم با اینکه بچه زیاد بود تو باز جلب توجه کرده بودی حسابی...تو داروخونه هم همین طور .هر کی می بینتت دوس داره ازت عکس بگیره.

آقا جون، عزیز مامان و خاله ها رو حسابی می شناسی و بادیدنشون بال در میاری.بغل همه می ری حتی غریبه هایی که برای بار اول می بینیشون..خیلی خون گرمی مامان .فکر کنم تو این مورد به بابایی رفتی

حسابی خوش اخلاقی و وقتی می خوام برم بیرون یا خاله میاد خونه پیشت می مونه یا می برمت خونه عزیز مامان بدون اینکه اذیت کنی یا گریه کنی با عشق و علاقه می مونی و بازی می کنی.

عاشق تلفنی..وقتی تلفن خونه زنگ می زنه خوشحال میشی و زودی نیگام می کنی ...تو روروئک که باشی می دوی طرف گوشی...وقتی گوشی رو میزارم دم گوشت به صدای طرف مقابل گوش می دی از خودت صدا در میاری..وقتی هم حرف می زنم با گوشی می گیری از سیم و می کشی طرف خودت دیگه منم رفتم برات یه گوشی تلفن گرفتم که خیلی هم ازش خوشت میاد.

 

 

 

اینجا هم دارم برگای گلدون مامانی رو می خورمممممممم به به چقدم خوشمزه س. تازه شم ماجرا به این جا ختم نمیشه بابام از دست من اون برگ رو از تهش کند که من دیگه نخورمش منم از اون ور یه برگ دیگه انتخاب کردم حالا دیگه با این یکی برگ ور می رم همش...آی مامانم هم از دستم عصبانی میشه وقتی به گلش دس می زنم ههههههه

 

سبدمو مامانم گذاشته بود بین بوفه و میز Tv رفتن درش بیارم باهاش بازی کنم هی کله م می خورد به بوفه . آخر مامانم اومد دادش بهم.

وقتی هم خسته شدم یه استراحتی می کنــــــــــــــــــــــــــم

 

بعضی وقتام دوس دارم انگشتامو بخورم.....همش گشنمه مامانم بهم هیچی نمیده بخورم آخه

اینم 4 دست و پا رفتمه

 

این همون طرز نشستنمه که مامانم خیلی دوس داره.

 

این عکسا رم مامانم ازمن و دوستم  گرفته همین جوری...دوووووس داره ازم عسک بگیره همش

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد